متن واحد سنتی سری جدید

1)بوی نی بوی نوا بوی عزا می آید(2)
بوی نی بوی نوا بوی عزا می آید(2)
بوی غم های دل بدر دوجا می آید(2)
ز حریم حرم کعبه ی دلها حسین(2)
بوی گل های گلستان خدا می آید(2)
خون دل می چکد از گوشۀچشمان زمان
شیعیان بوی مُـــحرم ز فضا می آید
کاروانی همه عشاق رُخ حضرت حق
ز بـیابان بـلا بـانگ درا مــی آید
مـه شبهای دلِ قـافلۀ هـاشمیان
آن عـلمدار خـدا مرد وفا می آید
برق آتش که ز شمشیر خسان می بارد
سـوز آهی ز دل آل عـبا مـی آیـد
کاروانی همه حجاج و همه عاشق و مست
عـاشقانه بـه بـلندای مـنا مـی آید
می رود قافله ای زینت آن زینب عشق
بوی غربت ز بیابان بلا می آید
غنچه ای بر سر یک شاخۀ گل می نالد
بـــوی غم های شه کرببلا می آید
نوبهاری که بود خُلقاً و خَلقاً چو نبی
رو به طوفان خزان غرق رضا می آید
امشب از خیمه و بر دشت دل آیینه ها
صوت غوغای مناجات و دعا می آید
می رود قاسم او تا به سر پرده ی عشق
ز سر انگشت دلش بوی حنا می آید
همنوایان دلم جمع عزادار حسین
ز نفس های زمان بوی جفا می آِید
2)بشنو اینک شیعه شور آفرین
بشنو اینک شیعه شور آفرین مبحث سرباز ایمان ویقین
گوش کن اسرار دشت کربلا رازهای سینه سوز نینوا
عشق بود و شور و مردان خدا عشق بود و سوختن بی انتها
نعش یاران خفته در خاک است وخون شادمان در هلهله خصم زبون
سربه زانو بود یکسو شاه دین سوی دیگر بود زینب دل غمین
آن زمان هفت آسمان خون گریه کرد بهر ممولا دشت وهامون گریه کرد
ناگهان از وسعت دریای نور بهر رخصت قاسم آمد در حضور
گفت دیگر طاقتم گردیده طاق سوختم از درد هجران وفراق
بعد اکبر سوختن دشوار شد غصه های سینه ام بسیار شد
جان عمو حجان من آمد به لب مینمایم اذن میدان را طلب
رخصتم ده تاکه جانبازی کنم در رکابت سربر اندازی کنم
من کیم قربانی درگاه دوست در وصالت جان نمی گنجد به پوست
دیدنت برمن دگر دشوار شد قـاسمـت آمـادۀ پیــکار شــــد
عمه را دیدن دگر سخت است سخت ناله بشنیدن دگر سخت است سخت
رخصتم ده تا کنم جان را نثار پر زنـم تـــا قلّـه های افتـخار
شاه دین یک لحظه قاسم را ندید آن زمان کز او سخن ها را شنید
روبرویش بود گویی یا حسن کاینچنین می گویدش با او سخن
داغ هجر مجتبایش تازه شد درد مولا بی حد و اندازه شد
زین سبب مهمان آغوشش نمود بهر قربانی کفن پوش نمود
رفت قاسم سوی میدان نبرد سوی قربانگاه عشق و شور و جنگ
رفت تا یاری کند سالار دین گام بگذارد به وادی یقین
رفت تا هنگامه ای بر پا کند دین جد خویش را احیا کند
با سپاه شب صفت پیکار کرد حال و روز دشمنان را زار کرد
ناگهان فلریاد یا عماه او ناله وفریاد و درد و آه او
کرد هستی را پریشان تاابد عالمی را کرد ویران تاابد
آسمان آن لحظه خون بارید خون ریخت در اعماق دریای جنون
رفت قــاسم تــا بماند دین حق تا بمــاند برقـرار آییـن حق
از زمین تا عرش راهی بـاز کرد تــا حریم کبریـا پـرواز کـرد کن بپا شور عـزا مـوجی که بـاز بیرق مـاه عـزا شـد بـر فـراز
3) بـــاز داغــی در سبـــــــو دارد دلم
بـــاز داغــی در سبـــــــو دارد دلم
نینـوایـــــی در گلـــــــو دارد دلم
بـــاز می آیــد به گوشم رعــد تیــغ
بر مشــامم میرســد بـــوی دریــغ
شد جهانــی بـــاز از غم زیــــر و رو
چشم هستــی گشت در حیــرت فرو
شعلــــه ور در نالـــه آل هاشم است
چون مهیـــــای شهادت قاسم است
سیــزده سالــــه گلـــی از نسل درد
نوجوانــی حق گزیــن ماننــــد مرد
آمــــده اینــک به شــوق پـــر زدن
مرگ احلی من عســل را ســـر زدن
بشنـــــو آوای دل غمگیـــــــن او
آن تکلمهـــــــای آهنگیــــــن او
در حضــــور شمس عالمتــــاب دین
لب ز هم بگشـــــــــودآن دُرّ ثمین
کی عمـــو جان جمع مستان رفته اند
در رکابت مــــی پرستـــان رفته اند
کی عمـــو جان جمع مستان رفته اند
در رکابت مــــی پرستـــان رفته اند
آمـــدم بر در گهت با صــد امیـــــد
تا شوم در جشن خونیـــــن رو سپید
بــرده صبـــر از دل فـــراق اکبـرت
داغ آن آلالـــه هــــــای پـرپـرت
ایــن غم و دلــواپسیهــــا یکطــرف
تشنگـــی و بی کسیهـــا یکطــرف
من پُـــرم از درد و داغ و التهـــــاب
زین جدایـــی ها اسیـــر اضطــراب
رخصتــی تــا غم ز دل خالـــی کنم
بــا قبـولت حس خوشحالــــی کنم
ای عمـــو بــازم مــدار از راه خویش
دورمنمـــــایم تـــو از درگاه خویش
ایــن منـم ایـن قــاسم جانبــــاز تو
این منم این جـان به کف سربــاز تو
در حضورت خواهم اینــک اذن جنگ
تا زنم شمشیـــر بـر دلهـــای سنگ
این تــن نـاقــابلم قربـــــــــان تو
پـاره پـاره ایـن دلم قربــــــــان تو
یک وصیت از پـــدر گویم عمــــــو
زان همه فریـــادهـــای درگلـــــو
جان خود را برعمـو ایثـــــــــار کن
هرچه بر تو منــــع کرد اصــرار کن
چون حسین دید اینهمه مستی و شـور
بهر ایثــــار آن گلش را در ســـرور
گفت ای زیبـــــا گل بـــاغ صفــــا
یـــــادگار از بوستـــان مجتبــــی
رو رجز خــوان و خرامــان بهر دوست
رو سبک روح و خدا خوان بهر دوست
قاسمم دست خــدا یــــار تـو بــــاد
لطف یزدانی نگهــــدار تــو بــــاد
او بـه اسـتـقـبــال مــرگ مــاه رفت
مـرغ روحـش پـرزنـان بیتـاب رفت
خورده بین پــایـــان ایـن غم را مگو
بیـش از اینهـــا زیـن تب ماتم مگو
4)الا ای یوسف زهرا نهان ازدیدگان تاکی
الا ای یوسف زهرا نهان ازدیدگان تاکی به راهت منتظر چشم من ای صاحب زمان تاکی
بده پاسخ به هجران جانب دلدادگان باز آ بیا شاها بیا فقدان مه در آسمان تا کی
تو را مادر می خواند زما بین جدار ودر بیا ای نور چشمانم بود اشکم روان تاکی پس از مرگ علی اکبر سری بر خاک و خاکستر بُرد انگشت و انگشتر زدستی ساربان تاکی
خضاب از خون پیشانی محاسن می کند آخر سر فرزند پیغمبر به سنگ شامیان تاکی
دلم دیگر به تنگ آمد زهر سو بسکه سنگ آمد جفا و جور صیادان زصید نیمه جان تاکی
رباب و داغ فرزندش علی فرزند دلبندش به یاد ناز و لبخندش بود بر سر زنان تاکی
زبی آبی و بی تابی بود خونین دل اصغر به گرداب بلا افتاده طفلی بی زبان تاکی
ژیان شیری قمر سیما فتاده برلب دریا زداغش زینب کبری بود شیون کنان تاکی
سری بر نیزۀ دشمن تنی زیر سُم توسن کند شمر بن ذیالجوشن جفا بر جسم وجان تاکی
شهی بی لشکر و یور به دل داغ علی اکبر به روی دست او اصغر چو مرغی پر زنان تاکی
صغیره دختری گریان کنار خیمه ای سوزان همی گوید بیا عمو حرم بی پاسبان تاکی
ضیاء دیدگانم رفت همه تاب و توانم رفت زمهجوری همه شبها کنم آه و فغان تاکی
ظفر با صابران همدم بود این گفتۀ عالم امام مجتبی را غم گرانها تا کران تاکی
علی اکبر لب عطشان زنو شد عازم میدان محاسن بربر سر دستان حسین بر لب زآن تاکی
غم و سوز و عطش با هم اسیری رفتن و ماتم کند پشت جهان را خم همین بار گران تاکی
قمیص کهنه را در بر کند فرزند پیغمبر زخوف و غارت کافر سلیمان زمان تاکی
گلوگاهی نشان تیر بدون جرم بی تقصیر امامی در غل و زنجیر جدا از خانمان تاکی
لب تشنه برد شمر از حسین نازنینم سر کند سر بر سر نیزه تنش در خون تپان تاکی
نگاه آخر زینب دو صدر از و دو صد مطلب کند روز مرا چون شب همین بار گران تاکی
وداع اکبر و خواهر زند بر جان و دل آذر بسوزد این شرر آخر زشیعه استخوان تاکی
فزون از اختران دیگر بود زخم تنی بی سر به نزد دیدۀ خواهر امام انس و جان تاکی
یزید پست وبی ایمان مقابل دختری گریان بی آزارد لب و دندان ز رأس خون چکان تاکی
الف تا یای شعر من تو ای ماه سپهر من حسینی را دگر بی تو نظر برکهکشان تاکی
5)آمدیم دست دلی باز بر این در بزنیم
آمدیم دست دلی باز بر این در بزنیم
در غم شاه جهان سینه و بر سر بزنیم
بسراییم ز گلستان نبی در یم خون
سری از حنجر بُبریدۀ اصغر بزنیم
دل ببندیم به دو بازوی علمدار خدا
بغض ها را گره ای با دل حیدر بزنیم(2)
باز در ساحل غم های دل زینب عشق
حرف هایی ز علی شبه پیمبر بزنیم
نه فقط ماه محرم به دلم شور عزاست
هــرگه حرفی به علمدار دلاور بزنیم
روضه خوان می شود این دل ز غم آل علی
دوست داریم که به دل بیرق و منبر بزنیم
می رسد بوی مُحرم به مشام دل ما
کاش می شد به حریم حرمش پر بزنیم
کاش بودیم و در آن معرکه آتش و خون
که به جان بر حرم پاک تو سنگر بزنیم
ای که آتش زده ای بر دل دریای عطش
ما هم از شعلۀ عشق تو به پیکر بزنیم(2)
جان ما محفل غم های غریبانۀ توست
ناله ها در غم تنهایی خواهر بزنیم
گفت گم کرده گلی در دل آتش دارم
ناله بهر دل حسرت کش مادر بزنیم
جان فدای تو و اصحاب تو ای خون خدا
ما به سینه ز غمت آتش و آذر بزنیم(2)
عشق زانو زده در محضر صبر تو حسین
شرم داریم که حرفی ز برادر بزنیم
ما کجاییم و علمدار حریم علوی
دست بر دامن آن نخل تناور بزنیم
گر که از اکبر تو دم بزند حنجره ما
حرفی باید ز عظش داغ صنوبر بزنیم
می دوید خواهرت از خیمه بر آن تل بلا
حرف هاست که از حضرت هاجر بزنیم
دم زند "جعفری" از عشق حسین بن علی
وز می عشق حسین جام مکرر بزنیم(2)
6)شه فرود آمد به دشت كربلا
شه فرود آمد به دشت كربلا
گفتگو داشت با زمین پُربلا
ای زمین! ای تربت عنبرسرشت!
ای به تربت، برتر از خاك بهشت!
ای زمین از عرش اعلا برتری
چون مقام زاده پیغمبری
بعد از این، خاك تو باشد مدفنم
تا قیامت در تو باشد مسكنم
خرّمی كن، ای زمین! شاهت رسید
فخر كن بر آسمان، ماهت رسید
سوی تو از مكّه، تازان آمدم
خود نه تنها با جوانان آمدم
آمدم تا در تو جان، فانی كنم
در تو هفتاد و دو قربانی كنم
این من و این اكبر و این اصغرم
قاسم و عبّاس و عون و جعفرم
حالیا برگو مرا مدفن كجاست
مدفن قربانیان من كجاست
راست برگو، ای زمین! اندر كجا
دست عبّاسم شود از تن، جدا
در كجا بر جسم من، آذر زنند
تیر بر حلق علی اصغر زنند
گو به من قبر علی اکبر کجاست؟
حجله گاه قاسم مضطر کجاست؟
بر گلوی من کجا خنجر کشند؟
از سر زینب کجا محجر کشند؟
در کجا جسم مرا عریان کنند؟
پای مالم از سم اسبان کنند؟
در کجا شمر از قفا برد سرم؟
ساربان آید کجا اندر برم ؟
7)شیعیان هنگامه محشر رسید(2)
شیعیان هنگامه محشر رسید(2)
نوبت جانبازی اکبر رسید
روبه میدان کرد شبه مصطفی
غرق در اندوه شد کرببلا
سینه اهل حرم ماتم گرفت
چشم اهل البیت اشک غم گرفت
باتأثُّر شاه دین فردیاد کرد
ذهن هستی تا ابد ناشاد کرد
گفت آن تاب و توانم می رود
روبه میدان نوجوانم می رود
تا که دلتنگ پیمبر می شدیم
جمله با غم روبه اکبر می شدیم
رفت اکبر تا که جان قربان کند
دین حق را زین سبب احیا کند
رو به دشمن کرده لب را بازکرد
امر بالمعروف را آغاز کرد
کای پریشان روزگاران جهان
تیره بخت آن بی وفا ای کوفیان
زادۀ زهراست آن سوی نبرد
هیچ کس اینگونه با مهمان نکرد
غیر از او فرزند پیغمبر کجاست
میهمان است این که در دشت بلاست
درنبردِ او تأمُّل اندکی
بهر قتل او تعقُّل اندکی
شرم از دیدار پیغمبر کنید
هم حیا ازمحضر داور کنید
بی وفایان من علی اکبرم
وارث سیمای آن پیغمبرم
ذوالفقار مرتضی را وارثم
جَعد آن خیبر گشا را وارثم
نیک نبود این چنین کردارتان
بهر منکر این چنین اصرارتان
درتکلُّم بود آن شیر ژیان
ناگهان تیری رها شد از کمان
گرد اورا گلّۀگرگان گرفت
تیغ اکبر در فضا جولان گرفت
8)فصل معراج غمین شه دین آمده است
فصل معراج غمین شه دین آمده است
شیون از غصه در افلاک و زمین آمده است
می رود خیمه آن خواهر مغموم و غمین
تا تسلی دهد آزرده محزون شه دین
دید ماتم زده زینب به سخن آمده است
به سخن بهر امیران وطن آمده است
که نباشی تو اگر بی کَس و تنها چه كنم
بی تو با قوم ستم پیشه من اینجا چه كنم
بی تو جان سالم از این معركه بردن هیهات
از غم هجر تو جان را نسپردن هیهات
چشمه خون چو شد از دیده زینب جاری
كرد آن غم زده را تا به سحر دلداری
خواهرم نوبت عهد ازلی آمده است
گاه تابندگی آل علی آمده است
گریه كم كن كه به ره گریه فراوان داری
كاروانی پس از این دیدۀ گریان داری
دشت سیراب ز خون من و یاران گردد
بدنم بوسه گَه سٌم ستوران گردد
گفت زینب كه مرا صبر بلا این همه نیست
طاقت دیدن جولان جفا این همه نیست
كاش می شد به سوی شهر پیمبر برویم
هَمرَه اكبر و عباس دلاور برویم
شه دین گفت كه فرمان ز خدا آمده است
هدیه اش بارش انعام بلا آمده است
سهم ما آه و دریغ است اگر برگردیم
پشت سر طعنه تیغ است اگر برگردیم
كوفه چون بتكده گردیده شرر باید شد
بتگران را همگی خشم تبر باید شد
بعد از این نعره شمشیر سخن می راند
خنجر و همهمۀ تیر سخن می راند
سجده ای خواهر من با خطر تیر خوش است
ذكر معبود عجین با دم شمشیر خوش است
صبر را خواهرم از خویش تو شرمنده نما
دشمن خوار و زبون عاجز و درمانده نما
تا بدانند چه كس قافله را سالار است
كاروان را چه كسی مرشد و پرچمدار است
به سخن زینب شوریده چو این بار آمد
گوئیا حیدر كرار به گفتار آمد
مملو از شور حسینی ز حزن عالمه شد
وارث صبر علی هیمنه فاطمه شد
كربلا سیر كمال هَمرَه زینب پیمود
موجی از آل علی دفتر غمنامه سرود
9)کربلا خاک تو گلزار شهیدان می شود
کربلا خاک تو گلزار شهیدان می شود
مقتل اجساد صد چاک عزیزان می شود
قدر این اصحاب پاکت را بدان ای کربلا
نور باران خاکت از اجساد آنان می شود
این عزیزان را که بینی در قیام و در قعود
بر فراز نیزه فردا رأس آنان می شود
محفل گرم عزیزان مرا امشب ببین
جای این محفل بپا شام غریبان می شود
کربلا خاک تو را از خون خود رنگین کنم
مقتلم دارالشفای دردمندان می شود
در عزای من سیه پوشد همه کون و مکان
زین غم و درد و مصیبت عرش لرزان می شود
قطرۀ آبی نباشد بهر طفلان حزین
ناله و فریادشان تا عرش یزدان می شود
یادگار مجتبی قاسم ز جور اشقیا
غرق اندر خون خود با چهر رخشان می شود
پاره پاره غرق خون جسم علی اکبرم
واژگون از صدر زین بر خاک غلطان می شود
دست عباس رشیدم گردد از پیکر جدا
تیر باران جسم آن سقای عطشان می شود
کربلا از حالت عباس چون گویم سخن
پاره آندم مشک او کز جور عدوان می شود
عصر عاشورا زند دشمن چو آتش در خیام
از شرارش عترت طاها هراسان می شود
کودکان تشنه لب گریان به هر جانب روان
زینبم دنبالشان هر سو پریشان می شود
آه از آن ساعت که زینب بگذرد از قتلگاه
خون روان از دیده اش در این بیابان می شود
کس نباشد محرم سجاد من جز زینبم
چون سر من بر سر نیزه نمایان می شود
در اسارت خواهرم از کوفه تا شام بلا
قافله سالار طفلان و اسیران می شود
10)گردهی گوش دل آید زفلک فریادی
گردهی گوش دل آید زفلک فریادی
که زند شعله به جان هربنیادی
می تراود زلبش عطر خوش خلد برین
تا چنین سر دهد آوای جگر سوز و حزین
من حسینم پسر حیدر و زهرای بتول
راهت آرای علی نور دو چشمان رسول منم امروز وبیابان پر از درد وبلا
من و تنهایی و بی یاوری و کرببلا
دیده خونبار زفقدان علمدارم شد
سینه ماتم زده از هجر سپهدارم شد
یارب این لحظۀ جانسوز که با ناله و آه
می روم من به سر نعش علمدار سپاه
کن مدد تا که جهان نگسلد از هم پیوند
گرچه این ضایعه ببریده مرا بند زبند
بر سر نعش برادر زبرادر چه شنفت کاینچنین با جگر سوخته و غمزده گفت
یارب امروز در این دشت پر از تنهایی
از تو لبریزم وسر گشته از این شیدایی
گفت با صوت حزین کز سخنش در دو سرا
شور و محشر غم واندوه و نوا گشت بپا
کای برادر زفراقت بخدا دلگیرم
از جهان زندگی وز گردش گردون سیرم
تامرا غمزده با نام برادر خواندی سینه در شعلۀسوزندۀ غم بنشاندی
ساقی قافله در سینه نشسته غم تو
کمرم را بشکسته است چنین ماتم تو تو که با کام عطشناک زرود آمده ای با رخ از زین به زمین از چه فرود آمده ای
با دو دست جدا از تن و چشم خونبار کرده ای تا به قیامت دل زینب را زار
گو چسان زینب دلسوخته آرام کنم
همرهش رأس تو را در سفر شام کنم
بی تو من با لب خشکیدۀ طفلان چه کنم
با خیامی که شد از ناله پریشان چه کنم
خیز کاین دشت بلا مأمن اهریمن شد
گوشم آزرده از هلهلۀ دشمن شد
در بیابان بلا یکه وتنهاست حسین
چشمش از هجرت جانسوز تو دریاست حسین کی دگر باز مرا چون توبرادرآید مادر دهر کجا چون تو برادر زاید
تو وفادارترین ساقی هستی،هستی
که زمعراج غم انگیز به حق پیوستی
روزه از چامۀ موجی چو به افلاک رسید
اشکباران ملک غمزده تا خاک رسید
موسس ماتمکده مرحوم سید احمد بن سید غریب موسوی گمارونی میباشند این پیر غلام اهل بیت قریب به یک قرن اقامه عزای اهل بیت داشته اند از ابتدا در منزل(گمارون)وپس از عزیمت به گناوه درمحله عبدامام نیمی از منزل شخصی راتبدیل به حسینیه ای که بعدها به نام ایشان اشتهار یافت نمودند وتاکنون که به وسیله فرزندان ایشان ادامه یافته درحال برگزاری مراسمات در ماههای رمضان صفر ومحرم میباشد،همچنین درسال 89 باتاسیس هیئت سائلین الزهرا و برپایی سینه زنی سنتی و زنجیر زنی عزای حضرت سیدالشهدا(ع) را پرشور تر نموده است